روایت أنصحهم لله و لرسوله الخلیفة الصدیقذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



کلیدواژه: خلفای سه‌گانه، عمر بن خطاب، ابوبکر، شبهات وهابیت، شبهات اهل‌ سنت، خلفای سه‌گانه، عمر بن خطاب، ابوبکر، مباحث حدیثی، مباحث کلامی.

پرسش: آيا روايت «أنصحهم لله ولرسوله الخليفة الصديق وخليفه الخليفه الفاروق» با سند معتبر در منابع شيعه و سني نقل شده است؟

پاسخ: گاهی دیده می‌شود که برخی وهابی‌ها به این روایت: «انصحهم لله و لرسوله الخلیفة الصدیق وخلیفه الخلیفه الفاروق»، استناد کرده و قصد دارند که از آن مشروعیت خلافت خلفا را ثابت کنند. ما در این مقاله این روایت را از نظر سندی و دلالی بررسی خواهیم کرد.
اقتضای بحث علمی این است که به اصل منبع رجوع کنیم و ببینیم این روایت به چه صورت نقل شده؟ و قبل و بعد از آن، چه مطالبی آمده است؟ در چه فضایی ایراد شده است؟ و آیا قرینه‌ای بر اراده معنای مراد متکلم در آن موجود است؟ ابتدا روایت را نقل می‌کنیم و سپس پاسخ‌هایی به این شبهه می‌دهیم.

فهرست مندرجات
۱ - نقل روایت
       ۱.۱ - متن نامه معاویه به امام علی
       ۱.۲ - جواب نامه معاویه توسط امام علی
       ۱.۳ - نقل روایت در اسناد دیگر
۲ - عدم اعتماد بر کتاب ناقل روایت
۳ - بررسی سند روایت در نظر شیعه و اهل‌سنت
       ۳.۱ - نصربن مزاحم
              ۳.۱.۱ - دیدگاه شیعه
              ۳.۱.۲ - دیدگاه اهل‌سنت
       ۳.۲ - عمر بن سعد الاسدی
              ۳.۲.۱ - نظر شیعه
              ۳.۲.۲ - نظر اهل‌سنت
       ۳.۳ - ابوروق عطیة بن الحارث
              ۳.۳.۱ - دیدگاه شیعه
              ۳.۳.۲ - دیدگاه اهل‌سنت
       ۳.۴ - نتیجه‌گیری نهایی بررسی سندی
۴ - استناد سخنان امام علی از زبان معاویه
۵ - دیدگاه امام علی درباره خلفاء
۶ - عدم ارتباط لقب صدیق و فاروق با ابوبکر و عمر
       ۶.۱ - لقب صدیق
       ۶.۲ - لقب فاروق
۷ - نکات روایت
       ۷.۱ - عدم حسادت امام علی به خلفا
       ۷.۲ - اعتقاد به خلافت انتخابی نزد اهل‌ سنت
       ۷.۳ - برتری امام علی بر خلفای سه‌گانه
       ۷.۴ - عدم قبول انصحهم‌لله برای خلفا
       ۷.۵ - گرفتن ناحق خلافت از علی
       ۷.۶ - دست‌کشیدن از خلافت به‌خاطر مصلحت
۸ - نتیجه گیری نهائی
۹ - پانویس
۱۰ - منبع

نقل روایت[ویرایش]

در ابتدا روایت را از کتاب وقعة الصفین نقل می‌کنیم و پس از آن منابعی که تمام یا بخشی از آن را نقل کرده‌اند می‌آوریم و مطلب را به بحث می‌نشینیم.
کل روایت به نقل از کتاب وقعة صفین:

نَصْرٌ عَنْ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ عَنْ اَبِی وَرَقِ اَنَّ ابْنَ عُمَرَ بْنِ مَسْلَمَةَ الْاَرْحَبِیَّ اَعْطَاهُ کِتَاباً فِی اِمَارَةِ الْحَجَّاجِ بِکِتَابٍ مِنْ مُعَاوِیَةَ اِلَی عَلِیٍّ قَالَ: وَاِنَّ اَبَا مُسْلِمٍ الْخَوْلَانِیَقَدِمَ اِلَی مُعَاوِیَةَ فِی اُنَاسٍ مِنْ قُرَّاءِ اَهْلِ الشَّامِ [قَبْلَ مَسِیرِ اَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع اِلَی صِفِّینَ] فَقَالُوا [لَهُ] یَا مُعَاوِیَةُ عَلَامَ تُقَاتِلُ عَلِیّاً وَلَیْسَ لَکَ مِثْلُ صُحْبَتِهِ وَلَا هِجْرَتِهِ وَلَا قَرَابَتِهِ وَلَا سَابِقَتِهِ قَالَ لَهُمْ مَا اُقَاتِلُ عَلِیّاً وَاَنَا اَدَّعِی اَنَّ لِی فِی الْاِسْلَامِ مِثْلَ صُحْبَتِهِ وَلَا هِجْرَتِهِ وَلَا قَرَابَتِهِ وَلَا سَابِقَتِهِ وَلَکِنْ خَبِّرُونِی عَنْکُمْ اَلَسْتُمْ تَعْلَمُونَ اَنَّ عُثْمَانَ قُتِلَ مَظْلُوماً قَالُوا بَلَی قَالَ فَلْیَدَعْ اِلَیْنَاقَتَلَتَهُ فَنَقْتُلَهُمْ بِهِ وَلَا قِتَالَ بَیْنَنَا وَبَیْنَهُ قَالُوا فَاکْتُبْ [اِلَیْهِ] کِتَاباً یَاْتِیهِ [بِهِ] بَعْضُنَا فَکَتَبَ اِلَی عَلِیٍّ هَذَا الْکِتَابَ مَعَ اَبِی مُسْلِمٍ الْخَوْلَانِیِّ فَقَدِمَ بِهِ عَلَی عَلِیٍّ.

نصر، از عمر بن سعد، از ابوروق (که ابن عمر بن مسلمه ارحبی نامه‌ای در برابر نامه‌ای از معاویه به علی، در امارت حجاج به او داده) گوید:
ابومسلم خولانی با مردمی از روستاهای شام [پیش از حرکت امیرمؤمنان (علیه‌السّلام) به صفین] نزد معاویه آمدند و به او گفتند: ‌ای معاویه! بر چه پایه‌ای با علی پیکار می‌کنی که تو را نه صحبت و نه خویشاوندی (با پیامبر اکرم) و نه هجرت و نه سابقه‌ای چون او باشد؟ به ایشان گفت: من با علی ازآن‌رو پیکار نمی‌کنم که مدّعی صحابی بودن و هجرت و قرابت و سابقه‌ای چون او هستم؛ ولی شما خود به من بگویید، آیا نمی‌دانید که عثمان مظلومانه کشته شد؟ گفتند: چرا. گفت:
پس باید وی قاتلان عثمان را به ما واگذارد تا ایشان را به قصاص آن (خون ناروا) بکشیم و (در آن صورت) میان ما و علی جنگی نخواهد بود. گفتند: پس نامه‌ای [به او] بنویس تا افرادی از ما [نزدش] برند. پس این نامه را به علی نوشت و به ابومسلم خولانی سپرد.

سپس نصر بن مزاحم، مطلب را این‌گونه ادامه می‌دهد که مسلم خولانی نزد امیرمؤمنان (علیه‌السّلام) آمد و خطبه‌ای با این مضمون خواند:

ثُمَّ قَامَ اَبُو مُسْلِمٍ خَطِیباً فَحَمِدَ اللَّهَ وَاَثْنَی عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ: اَمَّا بَعْدُ فَاِنَّکَ قَدْ قُمْتَ بِاَمْرٍ وَتَوَلَّیْتَهُ وَاللَّهِ مَا اُحِبُّ اَنَّهُ لِغَیْرِکَ اِنْ اَعْطَیْتَ الْحَقَّ مِنْ نَفْسِکَ اَنَّ عُثْمَانَ قُتِلَ مُسْلِماً مُحْرِماًمَظْلُوماً فَادْفَعْ اِلَیْنَا قَتَلَتَهُ وَاَنْتَ اَمِیرُنَا فَاِنْ خَالَفَکَ اَحَدٌ مِنَ النَّاسِ کَانَتْ اَیْدِینَا لَکَ نَاصِرَةً وَاَلْسِنَتُنَا لَکَ شَاهِدَةً وَکُنْتَ ذَا عُذْرٍ وَ حُجَّةٍ.
ابومسلم پس از تقدیم نامه به علی به خطبه برخاست و خدا را سپاس و ستایش کرد و گفت: «اما بعد، تو به (تصدی) کاری برخاستی و عهده‌دار آن شدی که خداوند در صورتی که خود انصاف ورزی و داد دهی، آن را برای دیگر کس نخواهد.
اما عثمان در حالی کشته شد که مسلمان و مظلوم و حرمتش واجب بود، پس قاتلان او را به ما سپار، و تو امیر و فرمانروای مایی، و اگر یکی از مردم با تو مخالفت ورزد ما همه دست یاری خود را به تو دهیم و زبانمان گواه توست و تو را عذر و حجت باشد (که به درخواست و اصرار ما تسلیم‌شان کردی).»

سپس در ادامه امیرمؤمنان (علیه‌السّلام) در پاسخ ابومسلم خولانی می‌فرماید:

فَقَالَ لَهُ عَلِیٌّ «اغْدُ عَلَیَّ غَداً فَخُذْ جَوَابَ کِتَابِکَ» فَانْصَرَفَ ثُمَّ رَجَعَ مِنَ الْغَدِ لِیَاْخُذَ جَوَابَ کِتَابِهِ فَوَجَدَ النَّاسَ قَدْ بَلَغَهُمُ الَّذِی جَاءَ فِیهِ فَلَبِسَتِ الشِّیعَةُ اَسْلِحَتَهَا ثُمَّ غَدَوْا فَمَلَئُوا الْمَسْجِدَ وَاَخَذُوا یُنَادُونَ کُلُّنَا قَتَلَ ابْنَ عَفَّانَ وَاَکْثَرُوا مِنَ النِّدَاءَ بِذَلِکَ وَاُذِنَ لِاَبِی مُسْلِمٍ فَدَخَلَ عَلَی عَلِیٍّ اَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ فَدَفَعَ اِلَیْهِ جَوَابَ کِتَابِ مُعَاوِیَةَ فَقَالَ لَهُ اَبُو مُسْلِمٍ قَدْ رَاَیْتُ قَوْماً مَا لَکَ مَعَهُمْ اَمْرٌ قَالَ «وَمَا ذَاکَ؟» قَالَ بَلَغَ الْقَوْمَ اَنَّکَ تُرِیدُ اَنْ تَدْفَعَ اِلَیْنَا قَتَلَةَ عُثْمَانَ فَضَجُّوا وَاجْتَمَعُوا وَلَبِسُوا السِّلَاحَ وَزَعَمُوا اَنَّهُمْ کُلَّهُمْ قَتَلَةُ عُثْمَانَ فَقَالَ عَلِیٌّ: «وَاللَّهِ مَا اَرَدْتُ اَنْ اَدْفَعَهُمْ اِلَیْکَ طَرْفَةَ عَیْنٍ لَقَدْ ضَرَبْتُ هَذَا الْاَمْرَ اَنْفَهُ وَعَیْنَیْهِ مَا رَاَیْتُهُ یَنْبَغِی لِی اَنْ اَدْفَعَهُمْ اِلَیْکَ وَلَا اِلَی غَیْرِکَ.» فَخَرَجَ بِالْکِتَابِ وَهُوَ یَقُولُ الْآنَ طَابَ الضِّرَابُ.
فردا نزد من آی و پاسخ نامه‌ات را بستان. او برفت و چون روز دیگر باز آمد تا پاسخنامه‌اش را بستاند، مردم از مضمون نامه‌ای که آورده بود آگاه شده بودند، پس گروهی شیعیان سلاح‌پوش از صبحگاه مسجد را انباشته بودند و بانگ می‌زدند:
ما همگی ابن عفان را کشته‌ایم [و این بانگ را تکرار می‌کردند]. به ابومسلم اجازه ورود دادند و خدمت امیرمؤمنان علی آمد که پاسخ نامه‌اش را بگیرد و به وی گفت: اینک گروهی را دیدم که تو را با وجود آنان فرمانی نباشد. گفت: چه دیدی؟ گفت: به این گروه خبر رسیده بود که تو قصد آن داری که قاتلان عثمان را به ما سپاری، بانگ و فریاد بر آوردند و سلاح پوشیدند و ادعا کردند که همگی قاتلان عثمان‌اند. علی گفت: «به خدا سوگند! من یک لحظه هم نخواسته‌ام آنان را به تو سپارم، این‌کار تمام شده است و با توجه به آنچه خود دیدی مرا بایسته است که ایشان را نه به تو و نه به دیگری نسپارم».
پس نامه را گرفت و بیرون آمد و می‌گفت: اینک پیکار نیک آمد. (که چاره‌ای از آن نیست).

← متن نامه معاویه به امام علی
نصر بن مزاحم در ادامه، نامه معاویه را این‌گونه نقل کرده است:

وَکَانَ کِتَابُ مُعَاوِیَةَ اِلَی عَلِیٍّ (علیه‌السّلام) بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ مِنْ مُعَاوِیَةَ بْنِ اَبِی سُفْیَانَ اِلَی عَلِیِّ بْنِ اَبِی طَالِبٍ سَلَامٌ عَلَیْکَ فَاِنِّی اَحْمَدُ اِلَیْکَ اللَّهَ الَّذِی لَا اِلَهَ اِلَّا هُوَ اَمَّا بَعْدُ فَاِنَّ اللَّهِ اصْطَفَی مُحَمَّداً بِعِلْمِهِ وَجَعَلَهُ الْاَمِینَ عَلَی وَحْیِهِ وَالرَّسُولَ اِلَی خَلْقِهِ وَاجْتَبَی لَهُ مِنَ الْمُسْلِمِینَ اَعْوَاناً اَیَّدَهُ اللَّهُ بِهِمْ َکَانُوا فِی مَنَازِلِهِمْ عِنْدَهُ عَلَی قَدْرِ فَضَائِلِهِمْ فِی الْاِسْلَامِ فَکَانَ اَفْضَلَهُمْ فِی اِسْلَامِهِ وَاَنْصَحَهُمْ لِلَّهِ وَلِرَسُولِهِ الْخَلِیفَةُ مِنْ بَعْدِهِ وَخَلِیفَةُ خَلِیفَتِهِ ....
نامه معاویه به علی (علیه‌السّلام) چنین بود [این نامه در العقد [۱] نیز آمده است.]
بسم اللّه الرحمن الرحیم. از معاویة بن ابی سفیان به علی بن ابی طالب. سلام بر تو، من نزد تو خداوند را که جز او خدایی نیست (فرا یاد آرم و) ستایش کنم. اما بعد، همانا خداوند به دانایی خویش محمد را برگزید و او را امین وحی و فرستاده خود نزد آفریدگانش قرار داد، و از مسلمانان یارانی برای او برگزید او را به وسیله ایشان حمایت کرد و هریک از ایشان به‌اندازه مراتب و فضایل خود در اسلام نزد او پایگاه‌هایی داشتند. برترین ایشان در اسلام و خیر‌اندیش‌ترین آنان در راه خدا و برای پیامبرش، خلیفه بعد از او بود و خلیفه جانشین او .....(برای مطالعه کامل نامه به منبع ذیل رجوع شود: [۲])

← جواب نامه معاویه توسط امام علی
امیرمؤمنان (علیه‌السّلام) در پاسخ معاویة می‌نویسد:

... ابْنَ هِنْدٍ فَلَقَدْ خَبَاَ لَنَا الدَّهْرُ مِنْکَ عَجَباً وَلَقَدْ قَدَّمْتَ فَاَفْحَشْتَ اِذْ طَفَّقْتَ تُخْبِرُنَا عَنْ بَلَاءِ اللَّهِ تَعَالَی فِی نَبِیِّهِ مُحَمَّدٍ صوَفِینَا فَکُنْتَ فِی ذَلِکَ کَجَالِبِ التَّمْرِ اِلَی هَجَرَ اَوْ کَدَاعِی مُسَدِّدِهِ اِلَی النِّضَالَوَذَکَرْتَ اَنَّ اللَّهَ اجْتَبَی لَهُ مِنَ الْمُسْلِمِینَ اَعْوَاناً اَیَّدَهُ اللَّهُ بِهِمْ فَکَانُوا فِی مَنَازِلِهِمْ عِنْدَهُ عَلَی قَدْرِ فَضَائِلِهِمْ فِی الْاِسْلَامِ- فَکَانَ اَفْضَلَهُمْ زَعَمْتَ فِی الْاِسْلَامِ وَاَنْصَحَهُمْ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ الْخَلِیفَةُ وَخَلِیفَةُ الْخَلِیفَةِوَلَعَمْرِی اِنَّ مَکَانَهُمَا مِنْ الْاِسْلَامِ لَعَظِیمٌ وَاِنَّ الْمُصَابَ بِهِمَا لَجَرِحٌ فِی الْاِسْلَامِ شَدِیدٌ رَحِمَهُمَا اللَّهُ وَجَزَاهُمَا بِاَحْسَنِ الْجَزَاءِ وَذَکَرْتَ اَنَّ عُثْمَانَ ...
... ‌ای پسر هند! پافشارترین مردم در تحریک بر ضد او همان خاندان خود وی بودند و از قوم او آن‌که بدو نزدیک‌تر بود بیشتر لجاجت می‌کرد مگر آن کس که خداوند معصومش نگه داشته بود. به راستی روزگار نکته شگفتی را درباره تو از ما پنهان داشته بود، اینک تو خود آن را بروز دادی و رسوایی فزودی، آنجا که آغاز کردی تا نعمت خدای تعالی را در حق پیامبر خود (صلی‌اللّه‌علیه‌وسلم) و در مورد ما به خود ما خبر دهی، و چونان کسی گشتی که خرما به هجر (و زیره به کرمان) برد، یا کسی که استاد تیر‌اندازی خود را به مسابقه بخواند. و یاد کردی که خداوند از مسلمانان یاورانی برای او برگزید و به وسیله ایشان یاریش داد و آنان را به‌اندازه فضایلشان در اسلام، نزد او پایگاه‌هایی بود ـ و ادعا کردی ـ برتر از همه ایشان در اسلام و نیکخواه‌ترین آنان نسبت به خدا و پیامبرش، آن خلیفه و جانشین آن خلیفه بوده‌اند. به جان خودم که پایگاه آنان در اسلام بزرگ است و لطمه بر آن دو، زخم سختی بر پیکر اسلام باشد، خدا آن هر دو را بیامرزد و به بهترین پاداشی جزاشان دهد. و نوشتی که عثمان ... (برای مطالعه کامل نامه به منبع ذیل رجوع شود: [۳])

← نقل روایت در اسناد دیگر
اسنادی که همه یا برخی از مطالب بالا را نقل کرده‌اند:
۱. وقعة صفین. [۴]
۲. شرح نهج‌البلاغه. [۵]
۳. نهج‌السعاده. [۶]
۴. منهاج‌البراعة فی شرح نهج‌البلاغه. [۷] [۸]
۵. شرح نهج‌البلاغه ابن میثم. [۹]
۶. تاریخ مدینة دمشق. [۱۰]
۷. عقد الفرید. [۱۱]
۸. مناقب آل ابی‌طالب (علیهم‌السّلام). [۱۲]
۹. العیون و المحاسن. [۱۳]
۱۰. الفصول المختاره. [۱۴]
۱۱. بحارالانوار. [۱۵] [۱۶]
۱۲. اعیان الشیعه. [۱۷]
۱۳. موسوعة الامام علی بن ابی طالب (علیه‌السّلام) فی الکتاب والسنة والتاریخ. [۱۸]
۱۴. تسلیة المُجالس و زینة المَجالس (مقتل الحسین (علیه‌السّلام)). [۱۹]
۱۵. اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات. [۲۰]

عدم اعتماد بر کتاب ناقل روایت[ویرایش]

اصل کتاب قابل اعتماد نیست:
تنها کسی که در میان متقدمان این روایت را نقل کرده است، نصر بن مزاحم در کتاب وقعة الصفین است. مصدر سایر محدثان در قرون بعدی همگی کتاب نصر بن مزاحم است و در حقیقت مصدر دیگری غیر از این کتاب ندارد.
محقق و پژوهشگر این کتاب آقای محمد‌هارون مصری در مقدمه خودش درباره ویژگی کتاب می‌نویسد که این کتاب اولین بار در سال ۱۴۱۰ در ایران چاپ حجری شده است. سپس در ادامه محقق کتاب می‌گوید:
وقد طمست بعض کلمات هذه النسخة، ووقع فیها کثیر من التحریف والتصحیف، والزیادة، والنقص، وهذه النسخة هی التی قد اخذتها اصلا فی نشر هذا الکتاب و تحقیقه...؛ بعضی از کلمات این نسخه پاک شده بود، و تحریف و کم و کاستی، و زیاد کردن کلمات به آن فراوان دیده می‌شود، و من همین نسخه را اصل قرار دادم...
نتیجه: بنابراین اصل کتاب به‌ صورت درست به‌ دست ما نرسیده است و چنین کتابی ارزش استناد نخواهد داشت.

بررسی سند روایت در نظر شیعه و اهل‌سنت[ویرایش]

سند روایت در نظر شیعه و اهل‌سنت ضعیف است.
در سند این روایت افرادی وجود دارد که از نظر شیعه و سنی ضعیف هستند و سخنشان بی‌اعتبار. ما به صورت تک‌تک تمام روات آن را بررس خواهیم کرد:

← نصربن مزاحم
نصر بن مزاحم المنقری العطار ابوالفضل کوفی:

←← دیدگاه شیعه
نجاشی درباره او می‌نویسند:
مستقیم الطریقة صالح الامر، غیر انه یروی عن الضعفاء؛ [۲۱] بر طریق مستقیم است و در کارش صلاحیت دارد جز این‌که از افراد ضعیف روایت می‌کند.

←← دیدگاه اهل‌سنت
علمای اهل‌سنت در مورد او با تفکیک کلمات چنین آورده‌اند:
متهم. [۲۲]

فی حدیثه اضطراب وخطا کثیر. [۲۳] [۲۴] در احادیث او اضطراب و اشتباهات فراوانی وجود دارد.

ضعیف. [۲۵] [۲۶] [۲۷]

کان زائغا عن الحق مائلا. [۲۸] [۲۹] [۳۰] او از راه حق کج شده و به سوی باطل مایل شده بود.

روی عن الضعفاء احادیث مناکیر. [۳۱] [۳۲] روایات منکر از افراد ضعیف نقل می‌کند.

غال فی مذهبه غیر محمود فی حدیثه. [۳۳] [۳۴] [۳۵] او در مذهبش غلو می‌کرد و روایاتش قابل پسند نبود.

واهی الحدیث متروک الحدیث. [۳۶] [۳۷] [۳۸] رابطه احادیثش از هم گسیخته است و به احادیث او اعتنا نمی‌شود.

لا یکتب حدیثه. [۳۹] محدثین احادیثش را در کتب خود نمی‌نویسند.

جلد ترکوه کان کذابا... ضعفه الحافظ جدا. [۴۰] فرد بی موالاتی است او را ترک گفته‌اند او بسیار دروغ می‌گوید... حافظ او را شدیداً تضعیف کرده است.

ابن حبان او را در الثقات آورده است ولی عبدالله بن عدی در الکامل فی الضعفاء و نسائی در الضعفاء و المتروکین و ذهبی در المغنی فی الضعفاء آورده است. [۴۱] [۴۲] [۴۳] [۴۴]
نتیجه آن‌که: هرچند که از دیدگاه شیعه می‌توان نصر بن مزاحم را با توجه به گفتار نجاشی توثیق کرد؛ اما از دیدگاه اهل سنت او فردی دروغگو، غالی، ضعیف و است.

← عمر بن سعد الاسدی
در ادامه عمر بن سعد الاسدی را از دیدگاه شیعه و اهل‌سنت بررسی می‌کنیم.

←← نظر شیعه
آیت‌الله سبحانی می‌گوید:
او عمر بن سعد الوقاص نیست چون نصر بن مزاحم که از شاگردان او بوده و از او روایت کرده متوفای ۲۱۲ است و عمر سعد در سال ۶۷ کشته شده است در برخی نسخ عمرو بن سعد و در برخی دیگر عمر بن سعید آمده است. هیچ مطلبی در کتب اهل سنت و شیعه نیامده است لذا مهمل است. [۴۵]

آقای خوئی نام او را ذکر می‌کنند و هیچ مدح یا قدحی در مورد او نیاورده است. [۴۶]
محقق محترم جناب آقای جعفریان با تلاش و دقتی که به‌ کار برده‌اند و بررسی تمام روات کتاب وقعه الصفین، نسب او را الاسدی می‌دانند و از آنجا که ابوحاتم، استاد او را اعمش می‌داند وی را از اهمال در آورده‌اند و طی مقاله‌ای به نام «منابع کتاب وقعة صفین نصر بن مزاحم عطار منقری» در مورد او می‌فرمایند:
«ازعمر بن سعد در کتاب‌های کهن رجالی به ندرت یاد شده است. ابوحاتم درباره وی این جملات را دارد: عمر بن سعد اسدی، از اعمش (م ۱۴۵، ۱۴۷ یا ۱۴۸)، [ابواسحاق] شیبانی (م۱۲۹یا ۱۳۸) و لیث [بن سعد اصفهانی م ۱۷۵] و خصیف [بن عبدالرحمن م ۱۳۷ یا۱۴۵] نقل می‌کند. از وی ابوسعید اشج و غیر او، نقل می‌کنند. از آن‌جا که وی از طایفه بنی اسد است و تشیع در این قبیله ریشه دارد، تشیع وی امری عادی می‌نماید. شیخ او اعمش هم از همین طایفه است و جزو شیعیان عراقی به‌شمار می‌آید.
(مقاله استاد رسول جعفریان بنام «منابع کتاب وقعة صفین نصر بن مزاحم عطار منقری» در سایت مرکز اسناد مجلس و کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران.)
بنابراین از دیدگاه شیعه، این فرد توثیقی ندارد و حتی مهمل است.

←← نظر اهل‌سنت
ابن ابی حاتم درباره او می‌نویسد:
عمر بن سعد الاسدی... سالت ابی عنه فقال شیخ قدیم من عتق الشیعة متروک الحدیث؛ [۴۷] از پدرم درباره او پرسیدم گفت از بزرگان نجیب و با سابقه شیعه است؛ ولی احادیث او ترک می‌شود.

ذهبی در میزان الاعتدال و ابن حجر عسقلانی نیز او را تضعیف کرده‌اند:
عمر بن سعد عن الاعمش شیعی بغیض وقال ابو حاتم متروک الحدیث؛ [۴۸] [۴۹] عمر بن سعد که از اعمش نقل حدیث می‌کند، شیعه کینه‌ای است و ابوحاتم او را متروک الحدیث می‌داند.

و ذهبی در المغنی فی الضعفاء نام او را به‌عنوان راوی ضعیف آورده و می‌نویسد: عمر بن سعد عن الاعمش شیعی راجح قال ابو حاتم متروک [۵۰] عمر بن سعد شیعه خوبی است و ابو حاتم او را متروک الحدیث خوانده.
در نتیجه عمر بن سعد اسدی از دیدگاه اهل سنت نیز ضعیف است.

← ابوروق عطیة بن الحارث
ابوروق عطیه بن الحارث الهمدانی الکوفی:

←← دیدگاه شیعه
علمای شیعه، کنیه او را برخی ابوروق و برخی ابی ورق ضبط کرده‌اند؛ ولی آیت‌الله سبحانی می‌نویسد:
در رجال نجاشی هم ابی‌روق آمده؛ ولی در فهرست شیخ طوسی ابی ورق آمده؛ اما صحیح ابی‌روق است؛ همچنان که ابن ندیم هم در کتابش صفحه ۵۷ به آن تصریح کرده است. سپس می‌گویند ابن عقده در مورد او می‌گوید:
کان ممن یقول بولایة اهل البیت (علیهم‌السّلام). [۵۱] [۵۲] [۵۳] [۵۴] [۵۵] معتقد به ولایت اهل بیت (علیهم‌السّلام) بوده است.

علامه تستری در قاموس الرجال بدون اینکه در مورد او جرح یا تعدیلی داشته باشد به نقل از علامه حلی او را از طبقه تابعین معرفی می‌کند. [۵۶]
آقای خوئی (رحمة‌الله‌علیه) در ترجمه او می‌گویند:
هو الهمدانی الکوفی تابعی و انه کان ممن یقول بولایه اهل البیت (علیهم‌السّلام). [۵۷] از تابعین است و قائل به ولایت اهل بیت بوده است.
بنابراین عطیه عوفی هرچند که از شیعیان و دوست داران اهل بیت (علیهم‌السّلام) بوده، اما توثیق صریحی ندارد.

←← دیدگاه اهل‌سنت
اهل‌ سنت درباره او دیدگاه‌های مختلفی را نقل کرده‌اند و در حقیقت راوی مختلف فیه به حساب می‌آید. برخی او را توثیق و برخی به خاطر شیعه بودنش، تضعیف کرده‌اند.
ابن حجر عسقلانی در مورد او می‌گوید: وابو روق لیس بقوی، ضعفه یحیی بن معین وغیره. [۵۸]
ابوروق قوی نیست یحیی بن معین و غیر او، وی را ضعیف دانسته‌اند.

اما در تهذیب التهذیب چنین می‌گوید: قال احمد والنسائی لیس به باس وقال بن معین صالح وقال ابو حاتم صدوق وذکره بن حبان فی الثقات. قلت وقال یعقوب بن سفیان لا باس به وذکره بن سعد فی الطبقة الخامسة وقال هو صاحب التفسیر… وقال بن سعد خرج عطیة مع بن الاشعث فکتب الحجاج الی محمد بن القاسم ان یعرضه علی سب علی فان لم یفعل فاضربه اربعمائة سوط واحلق لحیته فاستدعاه فابی ان یسب فامضی حکم الحجاج فیه ثم خرج الی خراسان فلم یزل بها حتی ولی عمر بن هبیرة العراق فقدمها فلم یزل بها الی ان توفی سنة ۱۱۱ وکان ثقة ان شاء الله وله احادیث صالحة. [۵۹]
احمد و نسائی گفته‌اند: اشکالی در او نیست و ابن معین گفته صالح است و ابو حاتم گفته صدوق است و ابن حبان او را در ثقات نقل کرده است و یعقوب بن سفیان گفته است اشکالی در او نیست و ابن سعد او را در طبقه پنجم ذکر کرده است و گفت که او تفسیری دارد... عطیه با پسر اشعث در کوفه خروج کرد، حجاج به محمد بن قاسم در نامه‌ای دستور داد تا او را بر دشنام دادن به علی (علیه‌السّلام) وادار نماید که اگر سرپیچی کرد چهار صد تازیانه بر وی بزند و ریشش را بتراشد، محمد بن قاسم او را احضار کرد و فرمان را گوشزد نمود اما عطیه نپذیرفت و لذا دستور حجاج را اجرا کرد، عطیه از کوفه هجرت کرد و به خراسان رفت و تا زمانی که عمر بن هبیره والی بغداد شد در خراسان ماند؛ سپس به عراق بازگشت تا در سال ۱۱۱ از دنیا رفت، عطیه فردی مورد اعتماد بود و احادیث شایسته‌ای دارد.

ابن ابی‌حاتم می‌گوید:
عطیة بن الحارث ابو روق الهمدانی: لیس به باس... صالح... صدوق. [۶۰] عطیة بن حارث ابو روق همدانی مشکلی بر او نیست فردی صالح و راستگوست.
محمد بن حبان او را در کتاب ثقاتش نقل کرده است. [۶۱]

ابن حزم اندلسی در مورد او می‌گوید:
ابو روق عطیة بن الحارث بن عبد الرحمن محدث ضعیف. [۶۲]ابو روق محدث ضعیفی است.

و در کتاب دیگری برای رد حدیثی ضعف او را ملاک قرار داده می‌گوید:
وَهَذَا حَدِیثٌ لاَ یَصِحُّ لان روایة (راویه) ابو رَوْقٍ وهو ضَعِیفٌ. [۶۳] این حدیث صحیح نیست چون در روات آن ابو روق قرار دارد و او ضعیف است.

ابن عبدالبر می‌گوید:
وقال الکوفیون ابو روق ثقة ولم یذکره احد بجرحه. [۶۴] تمام کوفیان ابوروق را ثقه می‌دانند.

مزی می‌گوید:
عطیة بن الحارث: ابو روق الهمدانی الکوفی... قال احمد بن حنبل: لیس به باس. وکذلک قال النسائی. وعن ابن معین: صالح. وقال ابو حاتم: صدوق. وذکره ابن حبان فی الثقات. روی له ابو داود، والنسائی، وابن ماجه، وابو جعفر الطحاوی. [۶۵] احمد بن حنبل و نسائی گویند مشکلی ندارد ابن معین او را فرد صالحی شمرده است و ابوحاتم او را راستگو می‌داند و ابن حبان او را در ثقاتش ذکر کرده و ابوداود و نسائی و ابن ماجه و طحاوی از او روایت نقل کرده‌اند.
بدرالدین عینی: همان سخنان ابو حاتم را نقل کرده است. [۶۶]

صفی‌الدین خزرجی می‌گوید:
عطیة بن الحرث الهمدانی ابو روق الکوفی: قال ابوحاتم صدوق. [۶۷] ابوحاتم او را راستگو می‌داند.

ترمذی بعد از نقل روایتی که در سند آن عطیه کوفی وجود دارد می‌گوید:
هذا حَدِیثٌ حَسَنٌ صَحِیحٌ. [۶۸] این حدیثی است حسن و صحیح.

و ابوالحسن عجلی درباره عطیه می‌گوید:
عطیة العوفی کوفی تابعی ثقة ولیس بالقوی. [۶۹] عطیه عوفی کوفی از تابعان و ثقه است؛ اگرچه قوی نیست.

و ملاعلی قاری درباره او می‌گوید:
عطیة بن سعد العوفی، وهو من اجلاء التابعین. [۷۰] عطیه از بزرگان تابعان است.

← نتیجه‌گیری نهایی بررسی سندی
در جمع‌بندی بررسی سندی باید گفت:
از دیدگاه شیعه، هرچند که می‌توان نصر بن مزاحم را توثیق کرد؛ اما دو راوی دیگر؛ یعنی عمر بن سعد و عطیه، به هیچ‌وجه قابل توثیق نیست. بنابراین از نظر شیعه، سند این روایت ضعیف و غیر قابل اعتماد است.
اما از دیدگاه اهل‌سنت، نصر بن مزاحم و عمر بن سعد، ضعیف هستند و عطیه عوفی مختلف فیه. بنابراین از دیدگاه اهل‌سنت نیز این روایت، ارزش استدلال کردن ندارد.

استناد سخنان امام علی از زبان معاویه[ویرایش]

پاسخ سوم: سخنان امام علی (علیه‌السّلام) ناظر به سخنان معاویه است و از طرف او گفته می‌شود.
هرچند که با تضعیف سند روایت، نیازی به بررسی متن روایت نیست؛ اما در عین‌حال در متن روایت نیز مطلب ارزشمندی وجود ندارد که پیروان خلیفه بتوانند به آن استناد نمایند.

همچنان‌که در متن روایت ملاحظه کردید، امیرمؤمنان (علیه‌السّلام) این سخنان را در پاسخ معاویه فرموده و در حقیقت کلمات او را ذکر کرده است و این سخنان، از خود آن حضرت نیست. برای اثبات این مطلب به قرائن زیر می‌توان استناد کرد:
الف: حضرت در همان ابتدا نامه می‌فرمایند: فان اخا خولان قدم علی بکتاب منکتذکرفیه محمدا (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) ... برادر خولانی نامه‌ای آورده که تو در آن گفته‌ای محمد (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) ...
ب: امام در ادامه و قبل از جمله: «انصحهم لله ولرسوله الخلیفة الصدیق» می‌فرماید: وذکرتان الله اجتبی له من المسلمین... و تو در آن آوردی که خداوند از بین مسلمانان برمی‌گزیند...
ج: سپس دوباره با آوردن کلمه زعمت تأکید می‌کند که این سخن از زبان تو است؛ یعنی اینها گمان توست: ... فکان افضلهم زعمت فی الاسلام و انصحهم لله و رسوله الخلیفة و خلیفة الخلیفة... افضل و انصح آنها در اسلام به زعم و گمان تو خلیفه رسول الله است و جانشین او...
بنابراین جملات استناد شده از زبان معاویه است، نه سخن امیرمؤمنان (علیه‌السّلام).

دیدگاه امام علی درباره خلفاء[ویرایش]

پاسخ چهارم: دیدگاه امیرمؤمنان (علیه‌السّلام) درباره خلفاء روشن است:
وجود کلمات و سخنانی از امیرالمؤمنین علی (علیه‌السّلام) در مذمت از خلفا، و ناخشنودی از گفتگو و همنشینی با آنان، و نیز غصب خلافت از طرف آنان، و پایمال کردن حق ویژه‌ اهل‌بیت (علیه‌السّلام) که هدایت و رهبری امت پس از پیامبر خدا (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) بود، بخشی گسترده از صفحات میراث حدیثی علی (علیه‌السّلام) را تشکیل می‌دهد؛ از جمله در همین‌نامه حضرت تصریح به اهلیت خود برای خلافت و غصب آن توسط خلفای نخستین می‌کنند و در چندجا هم معاویه آنها را به‌ رخ حضرت می‌کشد و حضرت هم آنها را تأیید می‌کنند که به برخی اشاره می‌شود.

معاویه می‌گوید: ... تقاد الی کل منهم کما یقاد الفحل المخشوش حتی تبایع و انت کاره ....... برای بیعت با همه خلفا با کراهت و زور می‌رفتی...
اولاً: آیا این تأخیر و کراهت جز برای این بوده که موافق با خلافت آنها نبوده است؟ لذاست که در پاسخ این سخن معاویه با قبول آن می‌فرماید: ... اما الابطاء عنهم و الکراهة لامرهم فلست اعتذر منه الی الناس....... اگر تأخیر داشتم یا با اجبار برای بیعت می‌آمدم عذرخواهی نمی‌کنم...
ثانیاً؛ چرا علی (علیه‌السّلام) می‌فرماید که عذر خواهی نمی‌کنم؟ چون کار درست همین بوده، چون حق خودش بوده، آنها باید از او عذرخواهی کنند نه علی از آنها! آیا غیر از این است؟ اگر غیر از این است چرا در مقام استدلال برآمده و چنین می‌فرماید:
... ان الله جل ذکره لما قبض نبیه صقالت قریش منا امیر و قالت الانصار منا امیر فقالت قریش منا محمد رسول الله صفنحن احق بذلک الامر فعرفت ذلک الانصار فسلمت لهم الولایة و السلطان فاذا استحقوها بمحمد صدون الانصار فان اولی الناس بمحمد صاحق بها منهم و الا فان الانصار اعظم العرب فیها نصیبا فلا ادری ا صحابی سلموا من ان یکونوا حقی اخذوا او الانصار ظلموا بل عرفت ان حقی هو الماخوذ و قد ترکته لهم تجاوز الله عنهم...
چون پیامبر از دنیا رفت، قریش و انصار هرکدام گفتند امیری از ما باشد؛ سپس قریش (استدلال کردند و) گفتند: محمد! پیامبر خدا (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) از ما است؛ پس ما سزاوارتریم، لذا انصار ولایت و سلطنت را به ایشان سپردند. اگر خویشاوندی ملاک است پس هرچه خویشاوندتر سزاوارتر (و چه کسی از من خویشاوندتر). (به هر تقدیر) نمی‌دانم آیا صحابه در مورد گرفتن حق من تعلل کردند؟ یا انصار به ما ظلم کردند؟ [بلکه] فقط این را دانستم و دیدم آنچه سلب شده همان حقّ من است، و آن را به خدا واگذاشتم که از ایشان درگذرد...

منظور از «حق» آیا چیزی غیر از خلافت می‌تواند باشد؟ احتجاج پایانی آن را چطور می‌خواهید توجیح کنید؟
... قد کان ابوک اتانی حین ولی الناس ابا بکر فقال انت احق بعد محمد صبهذا الامر و انا زعیم لک بذلک علی من خالف علیک ابسط یدک ابایعک فلم افعل و انت تعلم ان اباک قد کان قال ذلک و اراده حتی کنت انا الذی ابیت لقرب عهد الناس بالکفر مخافة الفرقة بین اهل الاسلام....
پدر تو حق مرا شناخت و پس از رسول الله گفت بیا با تو بیعت کنم تو مستحق این خلافتی ولی من به خاطر رعایت مصلحت مسلمین نپذیرفتم...
تصریحی از این بالاتر می‌خواهید؟

عدم ارتباط لقب صدیق و فاروق با ابوبکر و عمر[ویرایش]

پاسخ پنجم: لقب صدیق و فاروق، ارتباطی با ابوبکر و عمر ندارد:
علمای اهل‌سنت به دروغ بودن این حدیث اذعان دارند؛ چراکه علی (علیه‌السّلام) عمر و ابوبکر را صدیق و فاروق نمی‌دانست. طبق روایات صحیح السندی که در بسیاری از کتاب‌های اهل‌ سنت وجود دارد، این لقب مبارک، از القاب اختصاصی علی (علیه‌السّلام) بوده است؛

← لقب صدیق
ابن ماجه قزوینی در سننش که یکی از صحاح سته اهل‌ سنت به‌شمار می‌آید، با سند صحیح نقل کرده:
عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ عَلِیٌّ اَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَاَخُو رَسُولِهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وَاَنَا الصِّدِّیقُ الْاَکْبَرُ لَا یَقُولُهَا بَعْدِی اِلَّا کَذَّابٌ صَلَّیْتُ قَبْلَ النَّاسِ بِسَبْعِ سِنِینَ. [۷۱] [۷۲] [۷۳] [۷۴] [۷۵] [۷۶] [۷۷] عباد بن عبدالله گوید: علی (علیه‌السّلام) فرمود: من بنده خدا، برادر رسول خدا و صدیق اکبر هستم، پس از من جز دروغگو کسی دیگر خود را صدیق نخواهد خواند، من هفت سال قبل از دیگران نماز می‌خواندم.

ده‌ها سند دیگر، محقق سنن ابن ماجه در ادامه می‌نویسد:
فی الزوائد: هذا اسناد صحیح. رجاله ثقات. رواه الحاکم فی المستدرک عن المنهال. وقال: صحیح علی شرط الشیخین.
در کتاب مجمع الزوائد آمده است که این روایت صحیح و تمام راویان آن ثقه هستند. این روایت را حاکم از منهال نقل کرده و گفته که بنا بر شرایطی که بخاری و مسلم در صحت روایت قائل هستند، این روایت صحیح است.

← لقب فاروق
محمد بن سعد در الطبقات الکبری، ابن عساکر در تاریخ مدینه دمشق، ابن اثیر در اسد الغابة و محمد بن جریر طبری در تاریخش می‌نویسند:
قال بن شهاب بلغنا ان اهل الکتاب کانوا اول من قال لعمر الفاروق وکان المسلمون یاثرون ذلک من قولهم ولم یبلغنا ان رسول الله صلی الله علیه وسلم ذکر من ذلک شیئا. [۷۸] [۷۹] [۸۰] [۸۱] ابن شهاب گوید: این‌گونه به ما رسیده است که اهل کتاب نخستین کسانی بودند که به عمر لقب فاروق دادند و مسلمانان از سخن آنها متاثر شدند و این لقب را درباره عمر استعمال کردند و از پیامبر اسلام (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) هیچ مطلبی در این‌باره به ما نرسیده است.

نکات روایت[ویرایش]

پاسخ ششم: نکات قابل توجه در این روایت:
در این روایت مطالب دیگری نیز وجود دارد که اهل‌ سنت به هیچ‌وجه نمی‌توانند آن‌ها را بپذیرد: از جمله:

← عدم حسادت امام علی به خلفا
۱. در این روایت آمده است که امیرمؤمنان (علیه‌السّلام) نسبت به خلفا حسادت می‌کرده و بر آن‌ها شوریده است:
... فکلهم حسدت و علی کلهم بغیت...
معاویه می‌گوید: ‌ای علی تو بر خلفا حسادت ورزیدی و بر همه آنها شوریدی...
آیا اهل‌سنت می‌توانند بپذیرند که امیرمؤمنان (علیه‌السّلام) بر خلفای پیش از خود حسادت کرده و بر آن‌ها شوریده باشد؟ آیا این‌ مطلب با عدالت صحابه و سایر اعتقادات اهل‌ سنت درباره صحابه سازگاری دارد؟

← اعتقاد به خلافت انتخابی نزد اهل‌ سنت
۲. اهل‌ سنت، معتقد هستند که خلافت انتخابی است، خدا و رسولش در این‌ باره اظهارنظر نکرده‌اند؛ بلکه تنها دلیل مشروعیت خلافت خلفا، اجماع صحابه بر خلافت آن‌ها است؛ اما در این روایت آمده است که علی (علیه‌السّلام) در اجماع مسلمین شرکت نداشته و با انتخاب سه خلیفه اول موافق نبوده است و بالاخره با اجبار و اکراه بیعت کرده است و با خلفا مخالفت و گردنکشی داشته؛ چنان‌که معاویه ادعا می‌کند:
... علی کلهم بغیت عرفنا ذلک فی نظرک الشزر و فی قولک الهجر و فی تنفسک الصعداء و فی ابطائک عن الخلفاء تقاد الی کل منهم کما یقاد الفحل المخشوش حتی تبایع و انت کاره... المجانبة لعثمان و البغی علیه...
تو بر همه ایشان رشک بردی و با همه گردنکشی کردی. و ما آن عصیان را در نگاه خشم‌آلود و گفتار ناهنجار و آه‌هایی که از دل بر می‌کشیدی و در تاخیر تو از (بیعت با) آن خلفا دریافتیم (و می‌دیدیم) که به‌سان کشاندن هیون فحلی حلقه در بینی (به قهر و جبر) کشانده می‌شدی، تا با اکراه با ایشان بیعت می‌کردی و حال آنکه بر آن کراهت داشتی...
و علی (علیه‌السّلام) نیز در ادامه با تأیید تلویحی سخن معاویه درباره حسادت نسبت به خلفا می‌فرماید:
... ذکرت حسدی الخلفاء و ابطائی عنهم و بغیی علیهم فاما البغی فمعاذ الله ان یکون واما الابطاء عنهم و الکراهة لامرهم فلست اعتذر منه الی الناس.......
تو از رشک بردن من بر خلفا و تأخیرم از (بیعت با) آنها و گردن‌کشی من بر ضد ایشان سخن گفتی؛ اما (درباره) گردن‌کشی، پناه بر خدا اگر هرگز چنان بوده باشد، و اما تأخیر من در موافقت با ایشان و ناخوشایندی از کار آنان، من در این مورد از کسی پوزش نمی‌خواهم (و نیاز به عذر آوری ندارم) ...

← برتری امام علی بر خلفای سه‌گانه
۳. اهل‌ سنت، خلفای سه‌گانه را از امیرمؤمنان (علیه‌السّلام) بالاتر می‌دانند و حتی اگر کسی امیرمؤمنان (علیه‌السّلام) را از عثمان بالاتر بداند، او را شیعه می‌دانند؛ اما طبق این روایت، علی (علیه‌السّلام) از دیگر خلفا بالاتر است و خلافت به مستحقش نرسیده است.....

لعمر الله انی لارجو اذا اعطی الله الناس علی قدر فضائلهم فی الاسلام و نصیحتهم لله و رسوله ان یکون نصیبنا فی ذلک الاوفر...؛ به حقّ خدا، مرا امید چنان است که آنگاه که خداوند به مردم به‌ اندازه فضایلشان در اسلام و نیک‌خواهی ایشان نسبت به خود و پیامبر خود نصیبی عطا فرماید، سهم ما بیشتر باشد...

← عدم قبول انصحهم‌لله برای خلفا
۴. علی (علیه‌السّلام) قبول ندارد که انصحهم لله ابوبکر و عمر باشند:
... فما سمعت باحد و لا رایت فیهم من هو انصح لله فی طاعة رسوله و لا اطوع لرسوله فی طاعة ربه و لا اصبر علی اللاواء و الضراء و حین الباس و مواطن المکروه مع النبی صمن هؤلاء النفر الذین سمیت لک (عتبه، حمزه، جعفر بن ابی‌طالب، زید). ......
و هرگز نشنیدم و ندیدم که در میان آنان کسی خدا را در فرمان‌برداری از پیامبر او، نیک‌خواه‌تر، و پیامبرش را در فرمان‌برداری از خدا گوش به فرمان‌تر، و در محنت و سختی و به گاه شدت خطر بردبارتر، و در جایگاه‌های ناگوار به همراهی با پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) از آنان که برای تو نام بردم (عتبه، حمزه، جعفر بن ابی‌طالب، زید) شکیباتر بوده باشد ...

← گرفتن ناحق خلافت از علی
۵. علی (علیه‌السّلام) خلافت را حق خود می‌داند و معتقد است که کسانی به ناحق آن را گرفته‌اند و بر حقانیت خود استدلال می‌کند.....

ان الله جل ذکره لما قبض نبیه (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) قالت قریش منا امیر و قالت الانصار منا امیر فقالت قریش منا محمد رسول الله صفنحن احق بذلک الامر فعرفت ذلک الانصار فسلمت لهم الولایة و السلطان فاذا استحقوها بمحمد صدون الانصار فان اولی الناس بمحمد صاحق بها منهم و الا فان الانصار اعظم العرب فیها نصیبا فلا ادری ا صحابی سلموا من ان یکونوا حقی اخذوا او الانصار ظلموا بل عرفت ان حقی هو الماخوذ و قد ترکته لهم تجاوز الله عنهم.......
چون خداوند، که یادش شکوهمند است، جان پاک پیامبرش (صلی‌اللّه‌علیه‌وسلم) را باز گرفت، قریش گفتند: امیر از ما باید، و انصار گفتند: امیر از ما باشد. سپس قریش (به استدلال) گفتند: محمد، پیامبر خدا (صلی‌اللّه‌علیه‌وسلم) از ما است پس ما بدین فرمان‌دهی سزاوارتریم، و بر اثر آن انصار این حق را برای آنها شناختند و ولایت و سلطنت را به ایشان سپردند. اگر آنان حق خود را به مناسبت پیوندی بیش از انصار با محمد (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) مطالبه می‌کردند، در واقع نزدیک‌ترین مردم به محمد (صلی‌اللّه‌علیه‌وسلم) سزاوارتر از همه آنها بود. وگرنه انصار را در میان عرب نصیبی بیشتر در حکومت بود. (به هر تقدیر) نمی‌دانم آیا صحابه در این مورد که حق مرا گرفته‌اند (خطایی نکرده‌اند) و از این عیب منزه و سالمند؟ یا انصار ستم کرده‌اند؟ [بلکه] فقط این را دانستم و دیدم آنچه سلب شده همان حق من است، و آن را به خدا واگذاشتم که از ایشان درگذرد...

← دست‌کشیدن از خلافت به‌خاطر مصلحت
۶. ابوسفیان و گروهی دیگر از حامیان او با بیعت ابوبکر مخالف بوده‌اند و علی (علیه‌السّلام) را مستحق بیعت می‌دانسته و به ایشان پیشنهاد بیعت داده است و علی (علیه‌السّلام) بوده که به خاطر صلاح مسلمین از آن دست برداشته است.....

قد کان ابوک اتانی حین ولی الناس ابا بکر فقال انت احق بعد محمد صبهذا الامر و انا زعیم لک بذلک علی من خالف علیک ابسط یدک ابایعک فلم افعل و انت تعلم ان اباک قد کان قال ذلک و اراده حتی کنت انا الذی ابیت لقرب عهد الناس بالکفر مخافة الفرقة بین اهل الاسلام فابوک کان اعرف بحقی منک فان تعرف من حقی ما کان یعرف ابوک تصب رشدک و ان لم تفعل فسیغنی الله عنک.......
هنگامی که مردم ابوبکر را به سرپرستی خویش می‌گرفتند، پدرت نزد من آمد و گفت: پس از محمد (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) تو سزاوارترین کس به این‌کار هستی و من در این زمینه رهبری مقاومت در برابر هرکس را که به مخالفت با تو پردازد بر عهده گیرم. دستت را فراز آر تا با تو بیعت کنم. و من چنان نکردم. و تو خود دانی که پدرت چنین گفت و چنین می‌خواست، و این من بودم که امتناع کردم؛ زیرا مردم به روزگار کفر نزدیک بودند و من از ایجاد تفرقه بین مسلمانان بیم داشتم. پس پدرت بیش از تو به حق من آگاه بود و اگر تو نیز همان‌قدر که پدرت حقم را می‌شناخت، حق مرا بشناسی راه درست را یافته‌ای و اگر چنین نکنی خداوند (مرا) از تو بی‌نیازی دهد ...

نتیجه گیری نهائی[ویرایش]

۱. کتاب مورد استناد قابل اطمینان نیست؛
۲. بر فرض صحت و وثاقت ما نسبت به کتاب، این روایت از نظر سندی ضعیف است هم از نظر شیعه و هم از نظر اهل‌ سنت و روایت ضعیف ارزش استدلال ندارد؛
۳. این کلمات از زبان معاویه نقل شده و اصلاً سخنان خود امیرمؤمنان (علیه‌السّلام) نیست؛
۴. بر فرض صحت انتساب روایت، این روایت با سخنان دیگر امیرمؤمنان (علیه‌السّلام) که با سندهای صحیح در منابع شیعه و سنی نقل شده، در تعارض است؛
۵. در این روایت، مطالبی وجود دارد که اهل‌ سنت به‌هیچ‌وجه نمی‌توانند آن‌ها را بپذیرند؛ زیرا در صورت پذیرش این روایت، اصل مشروعیت مذهب و مبانی قطعی خود آن‌ها زیر سؤال می‌رود؛

پانویس[ویرایش]
 
۱. ابن عبد ربه، احمد بن محمد، عقد الفرید، ج۵، ص۸۲.    
۲. محمدی ری‌شهری، محمد، دانش نامه امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۵، ص۴۴۴-۴۴۵.    
۳. محمدی ری‌شهری، محمد، دانش نامه امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ، ج۵، ص۴۵۴-۴۵۵.    
۴. نصر بن مزاحم (متوفای ۲۱۲)، وقعة صفین، ص۸۵، محقق/ مصحح:‌هارون، عبد السلام محمد، قم مکتبة آیة الله المرعشی النجفی، نوبت چاپ:دوم، ۱۴۰۴ ق.    
۵. ابن ابی الحدید، عبدالحمید بن هبه الله (متوفای ۶۵۶ ق)، شرح نهج البلاغه، ج۱۵، ص۷۳، ط مصر، بتحقیق ابی الفضل محمد ابراهیم.    
۶. محمودی، محمدباقر، نهج السعادة، ج،۴ ص۱۷۰.
۷. هاشمي خويي، حبيب الله بن محمد(متوفای ۱۳۲۴ ق)، منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة، ج۱۷، ص۳۲۶، حسن زاده آملی، حسن و کمره‌ای، محمد باقر، محقق/ مصحح: میانجی، ابراهیم، مکتبة الاسلامیة، تهران، ۱۴۰۰ ق، ۲۱ جلدی.
۸. هاشمي خويي، حبيب الله بن محمد(متوفای ۱۳۲۴ ق)، منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة، ج۱۹، ص۱۷۵، حسن زاده آملی، حسن و کمره‌ای، محمد باقر، محقق/ مصحح: میانجی، ابراهیم، مکتبة الاسلامیة، تهران، ۱۴۰۰ ق، ۲۱ جلدی.
۹. ابن میثم، میثم بن علی، شرح النهج، ص۴۸۸.
۱۰. ابن عساکر الدمشقی الشافعی، ابی القاسم علی بن الحسن ابن هبة الله بن عبدالله (متوفای۵۷۱هـ)، تاریخ مدینة دمشق وذکر فضلها وتسمیة من حلها من الاماثل (تاریخ الشام ابن عساکر)، ج۵۶، ص۶۳، تحقیق: محب الدین ابی سعید عمر بن غرامة العمری، ناشر: دار الفکر - بیروت - ۱۹۹۵، فی ترجمة معاویة.
۱۱. ابن عبد ربه، احمد بن محمد، عقد الفرید، ج۵، ص۸۲.    
۱۲. ابن شهر آشوب مازندرانی، محمد بن علی (۵۸۸ ق)، مناقب آل ابی طالب (علیهم‌السّلام)، ج۳، ص۱۶۵، ۴جلدی، ناشر: علامه، قم، نوبت چاپ: اول، ۱۳۷۹ ق، (بخشی از روایت).
۱۳. شیخ مفید، محمد بن محمد، العیون و المحاسن، در فصل ۱۲ (بخشی از آن).
۱۴. شیخ مفید، محمد بن محمد، الفصول المختارة، ج۲، ص۷۶.
۱۵. مجلسی، محمدباقر بن محمدتقی (۱۱۱۰ ق)، بحار الانوار، ج۳۲، ص۵۷۰، محقق/ مصحح:جمعی از محققان، ۱۱۱جلدی.    
۱۶. مجلسی، محمدباقر بن محمدتقی (۱۱۱۰ ق)، بحار الانوار، ج۳۳، ص۱۳۸، محقق/ مصحح: جمعی از محققان، ۱۱۱جلدی، دار احیاء التراث العربی بیروت ۱۴۰۳ ق، چاپ دوم.
۱۷. امین، سیدمحسن، اعیان الشیعه، ج۱، ص۴۷۰.    
۱۸. محمدی ری‌شهری، محمد، موسوعة الامام علی بن ابی طالب (علیه‌السّلام) فی الکتاب والسنة و التاریخ، ج۳، ص۳۴۷.    
۱۹. حسینی موسوی، محمد بن ابی طالب (قرن ۱۰)، تسلیة المُجالس و زینة المَجالس، ج۱، ص۴۱۶، محقق/ مصحح:حسون، کریم فارس، ۲ جلدی، ناشر:مؤسسة المعارف الاسلامیة، قم، سال چاپ:۱۴۱۸ ق، چاپ اول، (بخشی از روایت).    
۲۰. شیخ حر عاملی، محمد بن حسن (۱۱۰۴ ق) اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج۳، ص۳۷۶، اعلمی بیروت ۱۴۲۵ ق، ۵جلدی، چاپ اول (بخشی از روایت).    
۲۱. النجاشی الاسدی الکوفی، ابوالعباس احمد بن علی بن احمد بن العباس (متوفای۴۵۰ه)، فهرست اسماء مصنفی الشیعة المشتهر ب رجال النجاشی، ص۴۲۸، تحقیق:السید موسی الشبیری الزنجانی، ناشر:مؤسسة النشر الاسلامی قم، الطبعة:الخامسة، ۱۴۱۶ه.    
۲۲. الذهبی الشافعی، شمس الدین ابوعبدالله محمد بن احمد بن عثمان (متوفای ۷۴۸ ه)، میزان الاعتدال فی نقد الرجال، ج۴ ص۳۳، و در چاپ دیگر، ج۶، ص۳۲۸.    
۲۳. العسقلانی الشافعی، احمد بن علی بن حجر ابوالفضل (متوفای۸۵۲ ه)، لسان المیزان، ج۶، ص۱۵۷، تحقیق:دائرة المعرف النظامیة - الهند، ناشر:مؤسسة الاعلمی للمطبوعات - بیروت، الطبعة:الثالثة، ۱۴۰۶ه - ۱۹۸۶م.    
۲۴. العقیلی، ابوجعفر محمد بن عمر بن موسی (متوفای۳۲۲ه)، الضعفاء الکبیر، ج۴، ص۳۰۰، تحقیق:عبد المعطی امین قلعجی، ناشر:دار المکتبة العلمیة - بیروت، الطبعة:الاولی، ۱۴۰۴ه - ۱۹۸۴م.    
۲۵. العسقلانی الشافعی، احمد بن علی بن حجر ابوالفضل (متوفای۸۵۲ ه)، لسان المیزان، ج۶، ص۱۵۷، تحقیق:دائرة المعرف النظامیة - الهند، ناشر:مؤسسة الاعلمی للمطبوعات - بیروت، الطبعة:الثالثة، ۱۴۰۶ه - ۱۹۸۶م.    
۲۶. جمعی از مؤلفین، موسوعة اقوال الدارقطنی، ج۲، ص۱۷۹.
۲۷. حموی، یاقوت بن عبدالله، معجم الادباء ج۶، ص۲۷۵۰.    
۲۸. ابی اسحاق الجوزجانی، ابراهیم بن یعقوب، احوال الرجال، ج۱، ص۱۳۲.    
۲۹. البغدادی، ابوبکر احمد بن علیبن ثابت الخطیب (متوفای۴۶۳ه)، تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۲۸۴، ناشر:دار الکتب العلمیة - بیروت.    
۳۰. ابن الجوزی الحنبلی، جمال الدین ابوالفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد (متوفای ۵۹۷ ه)، الضعفاء و المتروکین، ج۳، ص۱۶۰، تحقیق:عبدالله القاضی، ناشر:دار الکتب العلمیة - بیروت، الطبعة:الاولی، ۱۴۰۶ه.    
۳۱. البغدادی، ابوبکر احمد بن علی بن ثابت الخطیب (متوفای۴۶۳ه)، تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۲۸۴، ناشر:دار الکتب العلمیة - بیروت.    
۳۲. ابن الجوزی الحنبلی، جمال الدین ابوالفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد (متوفای ۵۹۷ ه)، الضعفاء و المتروکین، ج۳، ص۱۶۰، تحقیق:عبدالله القاضی، ناشر:دار الکتب العلمیة - بیروت، الطبعة:الاولی، ۱۴۰۶ه.    
۳۳. البغدادی، ابوبکر احمد بن علیبن ثابت الخطیب (متوفای۴۶۳ه)، تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۲۸۲، ناشر:دار الکتب العلمیة - بیروت.    
۳۴. ابن الجوزی الحنبلی، جمال الدین ابوالفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد (متوفای ۵۹۷ ه)، الضعفاء و المتروکین، ج۳، ص۱۶۰، تحقیق:عبدالله القاضی، ناشر:دار الکتب العلمیة - بیروت، الطبعة:الاولی، ۱۴۰۶ه.    
۳۵. ابن ابی حاتم الرازی التمیمی، ابومحمد عبد الرحمن بن ابی حاتم محمد بن ادریس (متوفای ۳۲۷ه)، الجرح والتعدیل، ج۸، ص۴۶۸، ناشر:دار احیاء التراث العربی - بیروت، الطبعة:الاولی، ۱۲۷۱ه ۱۹۵۲م.    
۳۶. ابن الجوزی الحنبلی، جمال الدین ابوالفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد (متوفای ۵۹۷ ه)، الضعفاء والمتروکین، ج۳، ص۱۶۰، تحقیق:عبدالله القاضی، ناشر:دار الکتب العلمیة - بیروت، الطبعة:الاولی، ۱۴۰۶ه.    
۳۷. العسقلانی الشافعی، احمد بن علی بن حجر ابوالفضل (متوفای۸۵۲ ه)، لسان المیزان، ج۶، ص۱۵۷، تحقیق:دائرة المعرف النظامیة - الهند، ناشر:مؤسسة الاعلمی للمطبوعات - بیروت، الطبعة:الثالثة، ۱۴۰۶ه - ۱۹۸۶م.    
۳۸. ابن ابی حاتم الرازی التمیمی، ابومحمد عبد الرحمن بن ابی حاتم محمد بن ادریس (متوفای ۳۲۷ه)، الجرح والتعدیل، ج۸، ص۴۶۸، ناشر:دار احیاء التراث العربی - بیروت، الطبعة:الاولی، ۱۲۷۱ه ۱۹۵۲م.    
۳۹. ابن ابی حاتم الرازی التمیمی، ابومحمد عبد الرحمن بن ابی حاتم محمد بن ادریس (متوفای ۳۲۷ه)، الجرح والتعدیل، ج۸، ص۴۶۸، ناشر:دار احیاء التراث العربی - بیروت، الطبعة:الاولی، ۱۲۷۱ه ۱۹۵۲م.    
۴۰. العسقلانی الشافعی، احمد بن علی بن حجر ابوالفضل (متوفای۸۵۲ ه)، لسان المیزان، ج۶، ص۱۵۷، تحقیق:دائرة المعرف النظامیة - الهند، ناشر:مؤسسة الاعلمی للمطبوعات - بیروت، الطبعة:الثالثة، ۱۴۰۶ه - ۱۹۸۶م.    
۴۱. ابن حبان التمیمی البستی، ابوحاتم محمد بن حبان بن احمد (متوفا،ی۳۵۴ ه)، الثقات، ج۹، ص۲۱۵، تحقیق السید شرف الدین احمد، ناشر:دار الفکر، الطبعة:الاولی، ۱۳۹۵ه - ۱۹۷۵م.    
۴۲. الجرجانی، عبدالله بن عدی بن عبدالله بن محمد ابو احمد (متوفای۳۶۵ه)، الکامل فی ضعفاء الرجال، ج۸، ص۲۸۵.    
۴۳. ابن الجوزی الحنبلی، جمال الدین ابوالفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد (متوفای ۵۹۷ ه)، الضعفاء والمتروکین، ج۳، ص۱۶۰، تحقیق:عبدالله القاضی، ناشر:دار الکتب العلمیة - بیروت، الطبعة:الاولی، ۱۴۰۶ه.    
۴۴. الذهبی الشافعی، شمس الدین ابوعبدالله محمد بن احمد بن عثمان (متوفای ۷۴۸ ه)، المغنی فی الضعفاء، ج۲ ص۶۹۶، تحقیق:الدکتور نور الدین عتر.    
۴۵. سبحانی، جعفر، کلیات فی علم الرجال، محاضرات الاستاذ الشیخ جعفر السبحانی، ج۱، ص۳۰۲.    
۴۶. خوئی، سیدابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، ج۱۴، ص۴۳، (۱۴۱۱) طبع الخامسة ۱۴۱۳ - ۱۹۹۲ م.    
۴۷. ابوحاتم الرازی التمیمی، عبدالرحمن بن ابی حاتم محمد بن ادریس ابو محمد، الجرح والتعدیل، ج۶، ص۱۱۲، دار النشر:دار احیاء التراث العربی - بیروت - ۱۲۷۱ - ۱۹۵۲، الطبعة:الاولی، شماره۵۹۵.    
۴۸. الذهبی، شمس‌الدین محمد بن احمد، میزان الاعتدال فی نقد الرجال، ج۳، ص۱۹۹.    
۴۹. العسقلانی الشافعی، احمد بن علی بن حجر ابو الفضل، لسان المیزان، ج۴، ص۳۰۷، شماره۸۶۳دار النشر:مؤسسة الاعلمی للمطبوعات - بیروت - ۱۴۰۶ - ۱۹۸۶، الطبعة:الثالثة، تحقیق:دائرة المعرف النظامیة - الهند -.    
۵۰. الذهبی، شمس الدین محمد بن احمد بن عثمان، المغنی فی الضعفاء، ج۲، ص۴۶۷، دار النشر:، تحقیق:الدکتور نور الدین عتر، شماره۴۴۷۰.    
۵۱. السبحانی، الشیخ جعفر، مفاهیم القرآن (العدل والامامة)، ج۱۰، ص۳۵۶.    
۵۲. نجاشی، احمد بن علی، رجال النجاشی، ج۱، ص۷۸.
۵۳. ابن سعد، محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۳۴۸.    
۵۴. علامه حلی، حسن بن یوسف، خلاصة الاقوال، ص۲۲۷.    
۵۵. حموی، یاقوت بن عبدالله، معجم الادباء، ج۱، ص۳۸.    
۵۶. التستری، محمدتقی، قاموس الرجال، ج۷، ص۲۰۸، مؤسسه النشر الاسلامی قم طبعه الثانیه ۱۴۱۵، بنفل از خلاصه الاقوال فی معرفة احوال الرجال علامه حلی.    
۵۷. الموسوی خوئی، سیدابوالقاسم، معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواة، ج۱۱، ص۱۴۷، مرکز نشر آثار شیعه طبعه الرابعه قم ۱۳۶۹ش.    
۵۸. ابن حجر العسقلانی، ابوالفضل احمد بن علی بن محمد بن احمد (المتوفی:۸۵۲ه)، التلخیص الحبیر فی تخریج احادیث الرافعی الکبیر، ج۱، ص۳۳۹، دار الکتب العلمیة، الطبعة الاولی ۱۴۱۹ه. ۱۹۸۹م.    
۵۹. ابن حجر العسقلانی، ابوالفضل احمد بن علی بن محمد بن احمد، تهذیب التهذیب، ج۷، ص۲۲۶، دار النشر:دار الفکر - بیروت - ۱۴۰۴ - ۱۹۸۴، الطبعة:الاولی، شماره ۴۱۳.    
۶۰. الرازی التمیمی، عبد الرحمن بن ابی حاتم محمد بن ادریس ابو محمد الوفاة:۳۲۷، الجرح والتعدیل، ج۶، ص۳۸۲، دار النشر:دار احیاء التراث العربی - بیروت - ۱۲۷۱ - ۱۹۵۲، الطبعة:الاولی، شماره۲۱۲۲.    
۶۱. ابن حبان، محمد بن حبان بن احمد ابو حاتم التمیمی البستی الوفاة:۳۵۴، الثقات، ج۷، ص۲۷۷، دار النشر:دار الفکر - ۱۳۹۵ - ۱۹۷۵، الطبعة:الاولی، تحقیق:السید شرف الدین احمد.    
۶۲. ابن حزم اندلسی، ابو محمد علی بن احمد بن سعید بن حزم الاندلسی الوفاة:۴۵۶ ه، جمهرة انساب العرب، ج۱، ص۳۹۳.    
۶۳. ابن حزم اندلسی، علی بن احمد بن سعید بن حزم الظاهری ابو محمد الوفاة:۴۵۶، المحلی، ج۱، ص ۲۴۵، دار النشر:دار الآفاق الجدیدة - بیروت، تحقیق:لجنة احیاء التراث العربی.    
۶۴. ابن عبدالبر، ابو عمر یوسف بن عبدالله بن عبد البر النمری القرطبی الوفاة:۴۶۳ه، الاستذکار الجامع لمذاهب فقهاء الامصار، ج۱، ص۲۵۷، دار النشر:دار الکتب العلمیة - بیروت - ۲۰۰۰م، الطبعة:الاولی، تحقیق:سالم محمد عطا-محمد علی معوض.    
۶۵. المزی، یوسف بن الزکی عبدالرحمن ابو الحجاج الوفاة: ۷۴۲، تهذیب الکمال، ج۲۰، ص۱۴۴، شماره ۳۹۵۵، دار النشر: مؤسسة الرسالة - بیروت - ۱۴۰۰ - ۱۹۸۰، الطبعة: الاولی، تحقیق: د. بشار عواد معروف.
۶۶. بدرالدین العینی، محمود بن احمد بن موسی بن احمد بن حسین الغیتابی الحنفی (المتوفی: ۸۵۵هـ) الوفاة: ۸۵۵، مغانی الاخیار، ج۳، ص۳۷۵، دار النشر.
۶۷. الخزرجی الانصاری الیمنی، صفی الدین احمد بن عبدالله الوفاة:بعد ۳۲۹ ه، خلاصة تذهیب تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، ج۱، ص۲۶۷، دار النشر:مکتب المطبوعات الاسلامیة/دار البشائر - حلب/ بیروت - ۱۴۱۶ ه، الطبعة:الخامسة، تحقیق:عبد الفتاح ابو غدة.    
۶۸. الترمذی السلمی، محمد بن عیسی ابوعیسی (متوفای۲۷۹هـ)، الجامع الصحیح سنن الترمذی، ج۴، ص۶۷۰، ح ۲۵۲۲، تحقیق: احمد محمد شاکر وآخرون، ناشر: دار احیاء التراث العربی - بیروت.
۶۹. العجلی الکوفی، احمد بن عبدالله بن صالح، معرفة الثقات من رجال اهل العلم و الحدیث ومن الضعفاء وذکر مذاهبهم واخبارهم، ج۲، ص۱۴۰، رقم:۱۲۵۵، ناشر:مکتبة الدار - المدینة المنورة - السعودیة - ۱۴۰۵ - ۱۹۸۵، الطبعة:الاولی، تحقیق:عبد العلیم عبد العظیم البستوی.    
۷۰. القاری، ملاعلی بن سلطان محمد (متوفای۱۰۱۴ه)، شرح مسند ابی حنیفة، ج۱، ص۲۹۲، ناشر:دار الکتب العلمیة بیروت.    
۷۱. ابن ماجة القزوینی، ابوعبدالله محمد بن یزید (متوفای۲۷۵ه)، سنن ابن ماجة، ج۱، ص۴۴، تحقیق محمد فؤاد عبد الباقی، ناشر:دار الفکر - بیروت.    
۷۲. ابن کثیر الدمشقی، ابوالفداء اسماعیل بن عمر القرشی (متوفای۷۷۴ه)، البدایة والنهایة، ج۴، ص۶۶.    
۷۳. الحاکم النیسابوری، ابو عبدالله محمد بن عبدالله (متوفای ۴۰۵ ه)، المستدرک، ج۳، ص۱۲۰.    
۷۴. الطبری، ابو جعفر محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب (متوفای۳۱۰)، تاریخ طبری، ج۲، ص۵۶، تاریخ الطبری، ناشر:دار الکتب العلمیة - بیروت.    
۷۵. ابن اثیر الجزری، عز الدین بن الاثیر ابی الحسن علی بن محمد (متوفای۶۳۰ه)، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۵۶، تحقیق عبدالله القاضی، ناشر:دار الکتب العلمیة - بیروت، الطبعة الثانیة، ۱۴۱۵ه.    
۷۶. النسائی، ابوعبد الرحمن احمد بن شعیب بن علی (متوفای۳۰۳ ه)، الخصائص، ص۴۶، خصائص امیرمؤمنان علی بن ابی طالب، تحقیق:احمد میرین البلوشی، ناشر:مکتبة المعلا - الکویت الطبعة:الاولی، ۱۴۰۶ ه. با سندی که تمام روات آن ثقه هستند.    
۷۷. سبط بن الجوزی الحنفی، شمس الدین ابوالمظفر یوسف بن فرغلی بن عبدالله البغدادی (متوفای۶۵۴ه)، تذکرة الخواص، ص۱۰۳.    
۷۸. الزهری، محمد بن سعد بن منیع ابوعبدالله البصری (متوفای۲۳۰هـ)، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۷۰، الطبقات الکبری، ناشر: دار صادر - بیروت.
۷۹. ابن عساکر الدمشقی الشافعی، ابی القاسم علی بن الحسن ابن هبة الله بن عبدالله (متوفای۵۷۱ه)، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۴، ص۵۱، تاریخ مدینة دمشق وذکر فضلها وتسمیة من حلها من الاماثل، تحقیق:محب الدین ابی سعید عمر بن غرامة العمری، ناشر:دار الفکر - بیروت - ۱۹۹۵.    
۸۰. الطبری، ابو جعفر محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب (متوفای۳۱۰)، تاریخ طبری، ج۳، ص۲۶۷، تاریخ الطبری، ناشر:دار الکتب العلمیة - بیروت.    
۸۱. ابن اثیر الجزری، عز الدین بن الاثیر ابی الحسن علی بن محمد (متوفای۶۳۰ه)، اسد الغابة، ج۴، ص۵۷، تحقیق عادل احمد الرفاعی، ناشر:دار احیاء التراث العربی - بیروت/ لبنان، الطبعة:الاولی، ۱۴۱۷ ه - ۱۹۹۶ م.    


منبع[ویرایش]
مؤسسه ولی‌عصر، برگرفته از مقاله «آیا روایت «أنصحهم لله ولرسوله الخلیفة الصدیق وخلیفه الخلیفه الفاروق» با سند معتبر در منابع شیعه و سنی نقل شده است؟».    







جعبه‌ابزار