خداوند بهای انسانذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



کلیدواژه:عشق،بهای انسان،دیه.
پرسش:چرا خداوند به انسان فرمود من بهای تو هستم؟


پاسخ

[ویرایش]

این فرموده خداوند فرازی است از حدیث قدسی معروف که می فرماید: "من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلیّ دیته و من علیّ دیته فانا دیته" ؛ آن کس که مرا طلب کند، من را می یابد و آن کس که مرا یافت، من را می شناسد و آن کس که مرا شناخت، من را دوست می دارد و آن کس که مرا دوست داشت، به من عشق می ورزد و آن کس که به من عشق ورزید، من نیز به او عشق می ورزم و آن کس که من به او عشق ورزیدم، او را می کشم و آن کس را که من بکشم، خونبهای او بر من واجب است و آن کس که خونبهایش بر من واجب شد، پس خود من خونبهای او می باشم.

سندروایت

[ویرایش]

حدیث ( من عشقنی...) را محدث و محقق بزرگ فیض کاشانی (م.۱۰۹۱ ه.ق) در کتاب خود به نام کلمات مکنونه و همچنین آیت الله سید نور الله جزائری ( م.۱۳۸۴ ه.ق ) تحت عنوان حدیث قدسی، در کتاب الخصائص الزینبیه نقل نموده اند. بنابراین حدیث مذکور از حیث سند دارای مدرک خوبی می باشد.

تفسیر روایت

[ویرایش]

برای درک معنای حقیقی دیه در این حدیث بایستی ابتدا به بررسی دیه از منظر لغوی و حقوقی بپردازیم. از نظر لغوی دیه واژه ای عربی است به معنای خونبها و از منظر حقوقی، دیه مالی است که از طرف شارع برای جنایت تعیین شده‌است.
در نگاهی معرفتی به معنای دیه و حدیث قدسی مذکور، در می یابیم که خداوند همچون مقتضای حقوقی دیه، میزان آنرا بر اساس درجه و مقام معرفتی انسان تعیین کرده است. یعنی کسی که به مقام معنوی شهادت دست یافته است، خود خداوند دیه او می شود.
دیه زمانی واجب می شود که قتلی رخ داده باشد. که در حدیث مذکور عبارت است از قتل نفس سرکش آدمی (خود دروغین هر کس) و دیه این کشتن، خداوند است که در واقع خود راستین انسان است. اینجا کشنده و کشته شده و خونبهای قتل یکی است و او کسی نیست جز خداوند. درک این لطیفه عرفانی تنها در مکتب « معرفت نفس » و عرفان ممکن است. که بانی اصلی آن امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) است. خود اوّلی، خود واقعی هرکس ( نفس مطمئنه ) و خود دومی، خود دروغین ( نفس اماره ) اوست. پاداش کسی که این شایستگی را می یابد تا خویش را قربانی خداوند سازد و به مقام شهادت برسد، رجعت به خویشتن خویش (یعنی خدا) است و به این ترتیب خداوند خون بهای قتلی می شود که در عشق مرتکب شده و با جلوه جمال خود عاشقان را از خود فانی کرده است. خواجه حافظ شیرازی در غزلی با مطلع "زان یار دلنوازم شکری است با شکایت"
[۱] بسیاری از حافظ شناسان این غزل حافظ را بهترین غزل دیوان او دانسته اند.
. اشاره ای رندانه به این لطیفه عرفانی دارد:
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
همچنین مولوی در وصف حال اولیاء الاهی که خداوند خونبهای شهادت عاشقانه آنان شده است چنین می سراید:
ما بها و خون بها را یافتیم
جانب جان باختن بشتافتیم
ای حیات عاشقان در مردگی
دل نیابی جز که در دلبردگی
....
آن گروهی کز فقیری مرده اند
صد جهت زان مردگان فانی ترند
مرده از یک روست فانی در گزند
صوفیان از صد جهت فانی شدند
مرگ یک قتل است و این سیصد هزار
هریکی را خونبهایی بی شمار
گرچه کشت این قوم را حق بارها
ریخت بهر خونبها انبارها
تنها شهید عشق است که خداوند بهای او می شود. زیرا دین چیزی جز عشق نیست. از امام باقر و امام صادق علیهما السلام روایت است که : "َهلِ الدِّینُ إلَّا الْحُبُّ؛ آیا دین جز عشق است؟" و تنها عاشق است که به مقام شهادت دست می یابد.

درک معنای عشق

[ویرایش]

و درک معنای عشق در گرو درک معنای باطنی شهادت است. چه، برای اهل معرفت روشن است که شهادت در واقع امر، مقامی باطنی مختص به امامان و اولیاء و محبین درگاه احدیت است نه صرفا مرگ در میدان جنگ. پیشوایان دینی ما عشقی را که منجر به شهادت می شود، معنی کرده اند؛ رسول خدا (صلی الله علیه وآله) می فرماید:"من عشق فکتم وعف فمات فهو شهید"؛ هر که عاشق شود پس آن را پنهان دارد و عفت بورزد و بمیرد شهید مرده است، همچنین حضرت در حدیثی دیگر می فرمایند:"من مات علی حب آل محمد مات شهیدا"؛هر که بر دوستی آل محمد بمیرد شهید مرده است.

بیان ملاصدرا

[ویرایش]

ملاصدرا نیز در حکمت متعالیه عشق را با وجود مساوی می داند و معتقد است: "تمام صفات کمالی که مساوق با وجود هستند، به دلیل بساطت وجود ، در همه مراحل هستی با آن همراهند؛ پس هیچ مرتبه ای از هستی از عشق خالی نیست"
[۵] سیما محمدپور دهکردی، عشق بدون مرز، قم:مطبوعات دینی،۱۳۸۴،ص۱۲۰.
. انسان به میزانی که عاشق خدا می شود، موجود (صاحب حقیقت وجود) می گردد. زیرا حقیقت وجود، خداوند است و غیر او عدمِ هستی نمائی بیش نیستند.از این لحاظ اگر خداوند بهای انسان نبود، عدالت برقرار نمی شد و انسان در عدم هستی نمای خود باقی می ماند.

پانویس

[ویرایش]
 
۱. بسیاری از حافظ شناسان این غزل حافظ را بهترین غزل دیوان او دانسته اند.
۲. علامه محمدباقر مجلسی، بحارالانوار،ج۶۶،ص۲۳۷.    
۳. محمدی ریشهری، میزان الحکمة، ج۳،ص۱۹۸۸.    
۴. محمدی ریشهری، میزان الحکمة،ج۲،ص۱۵۱۷.    
۵. سیما محمدپور دهکردی، عشق بدون مرز، قم:مطبوعات دینی،۱۳۸۴،ص۱۲۰.


منبع

[ویرایش]

پایگاه اسلام کوئست    


رده‌های این صفحه : تفسیر حدیث | حدیث شناسی




جعبه ابزار
جعبه‌ابزار